تبليغاتX
پژواکهای سرگردان حوا

پژواکهای سرگردان حوا

 

* نفرين شده ام به اين پريشان حالي ... همچنان ادامه دارد ...

۸ روز گذشت ... ثانيه به ثانيه ش درد و خطا بود ( به تخم ِ نداشته م )

* به چه دردي ميخوره اين نوشته هاي پريشان ِ من

فقط و فقط هرازگاهي همرا با خوندنشون به گا ميرم و برميگردم ...

* اين چند روز تو لاك ِ خودمم شايد فقط چند ساعت بيشتر نخوابيده باشم

سردم ميشه ميرم تو لاك ... دلم باد ميكنه ترك ميخوره ، ميكشنه در آخر هم

دست چپمو باهاش ميبرم ... طاقتم طاق ميشه ...

* گلوم درد ميكنه ... خمره م خالي ِ خاليه ...

خودمو از تو لاك ميندازم بيرون ... ميرم جلو آيينه ... سياهي دور چشمم رو با

سايه سفيد ميپوشونم ... برس رو ميكشم تو موهام ...

تو آيينه ميگم خودتو خر كن ...بعدشم انگشت وسطمو نشونش ميدم ...

* صداي اهنگو زياد ميكنم ...

مي چرخم ...

مي چرخم ...

با اهنگ شروع ميكنم به خوندن ...

يه روز اومدي مث ِ موج دريا ...

بوی پیرهنت مثه خواب و رویا...

 سایه های ما رو شنای ساحل...

پا به پا بی صدا غرق تمنا...

سرمو تكون ميدم ...

يهو وايميسم ...

سر گيجه ميگيرم ... دستمو ميگيرم به ستون ...

جون ميگيرم دوباره ...

آوازهاي دل خوشگلم رو دوباره با اهنگ ميخونم ...

یه روز اومدی تو سکوت سردم

سر به راه شد این دل دورگردم

حالا چی شده که می خوای جدا شی

چی شده تو بگو من چه کردم

يهو ميشينم رو زمين ... يخ ميكنم ... سرمو ميذارم رو پام ... گريه م ميگيره ...

نمياد ديگه لعنتي ... نمياد ... نمياد ...

حالا باز من و نسیم و موج دریا

می مونیم بدون تو غریب و تنها

 اي لعنت به تو كه منو آواره كردي ...

خوابم ميبره ...

( آنقدرها هم دل بخواهي نيست ، تنها سگان هر دم و ساعت فضله مي اندازند )

حالا برو خودارضاييتو بكن ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

** آن گاه كه غرور كسي را له ميكني ...

آن گاه كه شمع اميــــــد كسي را خامــــوش ميكني ...

آن گاه كه گوشَت را ميبندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنـــوي ...

آن گاه كه باعث ارتكاب گناه ديگري ميشوي  ...

آن گاه كه خــــــــــــدا را ميبيني و بنـــده ِ خدا را ناديده ميگيري ..

ميخواهم بدانم : دستــهايــت را به سوي كدامين آسمـــان دراز ميكني تا براي

خوشبخـــتي خودت دعــــــا كني ؟!!!

 ** رو خستگي هام يه خطي ميكشم به رنگ همون خطي

 كه تو پاتو ازش دراز تر نميكني

صدامو تو گلو خفه ميكنم تا باعث آزار كسي نشه

لبامو خندون ميگيرم تا كسي از راز دلم هيچي نفهمه

براي اينكه بيخودي مواخذه نشم هر كي هر چي گفت به ظاهر ميگم آره ...

 **  مـــن كه آن طـــوري نيـــستم ، بـــراي  چشـــمهايــم كنـــار عبـــور بوقـــها

بايــــستم ... نه ميتوانم ببينمت ... نه ميتوانم نگاهت كنم

 ... فقط برايت مينويسم ...

** بزن بر سنگ ، جامم را

مرا بشكن ...

مرا بشكن ...

مرا بشكن ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

* داره بـــارون مياد ...

ولي منتظر مردي نيستم كه در باران بيايد ...

 راستي چرا هيچ موقع هيچ مردي در باران نمي آيد ...

مگه تو بچگي بهمون نميگفتن تو كتابا ، مردي در بــاران آمد ... ؟

پس كـــو ؟

به نظرم همه ي مردها يا شب ميان يا وقتي كه هوا آفتابي ِ ...

چون بارون  هيكلشونو خاردار میکنه

لعنتي ...

دكمه هاي پيرهنمو باز ميكنم تن ِ گُر گرفته م خنك ميشه ...

* انگار هميــن ديشب بود ...

پارسال چه سالي بود ؟! فكر كنم سال ِ كبوتر ...

چون خيــلي چيــزاي اين جا پَر شدن ... من پَر شدم ...  كبوتر ِ كنار  پنجره  پـَر

شد ...در پي اش ...

آخ لعنتي ... سرانگشتم ميــسوزه ...

* امان از ايــن روزهاي كند ِ طولاني ...

هيچ دارويــي نميــتونه خارش هاي افكارم رو مداوا كند

خســـته شدم ... به خّـــدا ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

باز هم صدای نعره سگان وحشی

چه می گویید در این سیاهی محض...!

پر از هیاهوی ترسید,در این سیاهی بد بخت

بگویید…

 چه می خواهید از این خفته در مرگ,در این سیاهی سحر که لکه اشکی از چشمم پرید

رد پای خدا در کنار توست …

بگویید کجاست آن سفر کرده به دیار حق؟

رمز وجود اوست در نگاه من که مست مستم ,در کنار یک دره خیس خورده از حرف

ماه را بنگر خورشید را ببین …به کجا می نگرند این دو مخلوق سرد ؟!

ای خفتگان در کنار یک مشت سنگ صبور ...!

بگویید کجاست آن سنگ صبور من

بگویید کجاست آن مرد سفر کرده ز دیار من؟!!!

چقدر بی عشق عاشقش بودم

از جنس من نبود اما گاهی چشم هایش مرا از خود بی خود می کرد

چرا در کلام عشق را به فنا بودن تشبیه می کرد,فکرهای احمقانه ناخالصش حتی به خالصی شراب هم نبود احمق

بود!

ساعتها بدون صدای تیک تاک می گذرند,اه عمر من هم به همین سرعت می گذرد....!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN 

به شروع یک لبخند در شب سرد زمستانی

پایان بخشیدم

به نگاه مرده ی یک مرد , فارغ از عشق و تهی از قلب

نفرت خود را در نگاهش پایان دادم

به سکوت آگاه از لرزه های بی منطق . بی معنی

فریاد بر آوردم و به پایان آن خندیدم

من نیز به وسعت آن همه پایان از آغاز خود گریزانم

من از برگ های زرد و مغرور که زیر پا

خش خش کنان فریاد بر می آرند خسته ام

من از حرف ها و کینه های این شهر

که به چشمک ستاره ایمان ندارند در هراسم

من از تک تک مردم این شهر گریزانم

امشب ار انتهای بودن ها حرف می زنم

من امشب ماه را در چهره خود دیدم

و  به سکه های پر سرو صدای یک گدا

 که بالا سر یک عروس به حراج می گذاشت

بر می گردم به شهری که فریاد ندارد آه ندارد

به شهری که هر شب قصه است و داستان

به شهری که بی بقعه است و بی پایان ...!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

ویژه ی محرم...!

          السلام علیک یا ابا عبدالله!

سلام بر یاران خدا بر افرادی که لمس بزرگواریشان برایمان بسیار دشوار و گاهی غیر ممکن است،برایشان اندوهگین نیستم چرا که آنان از رفتنشان ناراضی نیستند،آنان از بودن در بین افرادی که درکشان نمی کردند رنج میبردند و برایشان اشک نمیریزم چرا که آنان را بهترین جایگاه نزد خداوند است ،اما برای خواری و کوچکی خودم میگریم،بر ذلالتم میگریم، بر اینکه آنان این همه زجر کشیدند تا من از زندگی درس بگیرم اما هنوز نتوانسته ام اولین کلاس زندگی را با موفقیت بگذرانم و میگریم برای تو...!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

کنار خیابان

حوا ایستاده

عشق را در قوطی «یکبار مصرف» عرضه میکند

با قیمتی ارزان تر از بازار سیاه!

مردی به زمزمه میخواند:افسوس، تاریخ مصرفش گذشته!

اتوموبیل ها میگذرند، بی توقف

و باران تند میبارد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

نه گندم

 و نه سیب،

حوا فقط  فریب نام تو را خورد آدم...!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

   همیشه «زن » ایم...

عاشق «مردها» می شویم...عاشق ایثار برایش...عاشق عاشقش بودن...

او که دوستمان نداشت، به خیال خودمان قسمتی از وجود اش را میگیریم و باز چرخه را تکرار میکنیم... به جبران اینکه مردان ما و عشقمان را نمیفهمد، تمامش را به پای موجودی میریزیم که به گمانمان مال خود خودمان است...میفهمد... همه ی همه ی خودمان را باز به پایش میریزیم و باز....

نمیشود کاری کرد.

همین است. زندگی همین است. «زنانگی »همین است.راه فراری هم نیست. ممکن است فقط کمی شانس بیاوری و کمتر زخمی بشوی.

***حال خوبی ندارم این روزها. زنانگی ها عذابم میدهند و چون میدانم «چه خواهد شد»،برای آسیب ندیدن ، هر لحظه انرژی عظیمی صرف میکنم. دعایم کنید!

  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

  

درخت صدهزار الماس گیلاس

ببین آن جاست پشت یاس گیلاس

اگرچه پشت پرچین بلندی

شبی میچینمت گیلاس ، گیلاس!

* دوست دارم این شعررو.

سه نفر، با فاصله ی زمانی کوتاه، برام خوندنش.

هه.

چه خوب.

چه وحشتناک...!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

نمیدونم چرا به شکل احمقانه ای مطمئن بودم اون جزء اون دسته از مرد ها

نیست.

و به شکل احمقانه ای نفهمیدم هنوز هم که یک دسته بیشتر وجود نداره!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

چقدر نظرات این پست  جالب بود برام از اینکه انقدر چرت و پرت می نویسینو برام به صورت خصوصی سند می کنین ممنونم بالاخره از قدیم گفتن هر چه از دوست رسد نیکوست ما هم خدایمان را شکر می کنیم و این جمله را سر مشق زندگی خود قرار میدهیم...!از اینکه انقدر مطالبو عمیق می خونین ممنون آقایون محترم ببین زیاد فکر نکن ...درد میگیره با تو نبودم...!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

* **يك مرد صرفا "چون سيبيل داره و ميتونه با رديف پاييني دندوناش با سيبيلاش بازي

كنه ، بهش نميگن مرد .!

*** يك مرد صرفا " به خاطر اينكه دست ها و سينه ي پرمويي داره و ميتونه عربده

بكشه و صداشو دو رگه كنه  بهش نميگن مرد .!

لب كلام من اينه :

" يك مرد تـــــــــــا نميخوره ، نه خودش ، نه ... ، نه لباسش "

*** همينكه مردي زانو زده پيش مان مي آيد ملال ديرين ميپرد

ولي ملال ِ ديرين ِ ما بزرگتر از اين حرفهاست كه قدو بالاي رعنا ،اصل و نسب

اشرافي ، باعث شود آب بر دهانمان جاري شود

و با صداي خفه در گلو بگوييم عجب مردي ، اوه ، كاش مال ِ من بود ... !

سكانس اول :

يك مرد حرف ميزند

از احساسش سخن ميگويد

يكسال پي در پي ، در پي ات مي آيد

هر روز، با ماشينش صبح را ، زير پنجره ي اتاقت  شب ميكند

واسطه ميفرستد ... تو اصلا در اين وادي نيستي ...

 به هيج جايت هم حساب نميكني كه چه كسي برايت

 پيغام و نامه ي فدايت شوَم فرستاده ...

يك روز مچت را ميگيرد ... به ناچار تسليمش ميشوي ...

از احساسش سخن ميگويد ...

تعجب ميكند كه چرا همانند دختران ديگر با ديدنش چشمانت گرد نميشود

 اين را كاملا" از تو چشمانش ميخواني  ...

از اينكه انديشه اش را ربوده اي احساس خرسندي ميكند ...

براي آرامش روحيت از وي ميخواهي ديگر مزاحمت نشود

يك نصيحت  : مردها را بگيري ، گاز ميگيرند

رهايشان كني ، بدتر ميكنند

مردها از سر وقت گذراني عاشق ميشوند ...!

سكانس دوم :

يك مرد حرف ميزند

از احساسش سخن ميگويد

اكنون داغ ميكنم هيچ عرقي كارساز نيست

با گذشت يك سال به يقين باور كرده بودم

 كه  بين آدمهاي معروف يكي هم پيدا ميشه كه هرزه نيست ...

آخ خ خ خ كه من چقدر خر بودم البته  دور از جون خر !

فكرهايم درد ميگيرد

صداي قلبم مرا به جلو ميراند ...

يك نصيحت : هر موقع اين جمله كه " آ خ خ خ كه من چقدر خرم " رو به خودت گفتي ،

 مطمئن باش اون موقع هست كه تو عاقلترين آدمي هستي

كه دنيا به خودش ديده ...!

سكانس سوم :

كم كم به مغازه كتابفروشي سر كوچه پايت باز ميشود

مانند دختركان ابله ديگر پوسترش را به روبروي تختت ،

به در ِمستراح ِ اتاق خوابت هم ميزني ...

آي ي ي ... دلم ...

ديگر من هم مانند او صبح را شب ميكردم  به ياد ِ او ...

ميگفت : تــــــــــــــــو متفــــــــــا و تـــــــــي (...  آدم دروغگو )

يادتان باشد اينجا يك مرد حرف ميزند

يك مرد از احساسش سخن ميگويد

به ناموسش قسم ميخورد كه به من خيانت نميكند

قسم ميخورد كه دختركاني كه هر دم و ساعت برايش لاو ميتركاند را

دوست ندارد و من را دوست دارد

به يقين باور كرده بودم ... «خدا را شكر كه معني ناموس را هم فهميديم ...»

يك نصيحت : اگر از هنرپيشه مورد علاقه تان يكسال فيلمي را روي پرده سينما نديديد

 مطمئن باشيد كه لنگ ِ يك زن در ميان است .اگه نفهمیدی ول کن!

سكانس چهارم :

دوست پسرتان پيشنهاد س. ك .س ميدهد

شما مچاله ميشويد زير پيشنهادش

رك ميگوييد نه

قهر ميكنيد ، لنگتان را از روي گليمش جمع ميكنيد و ناراحت

 از اين همه يقين تركش ميكنيد ...

منت ميكشد ... معذرت خواهي ميكند از پيشنهاد مسخره ش ...

 زمان ميگذرد ... روابط مثه سابق سفيد و پايدار ميماند ...

خواستگاري ميكند .... پدرتان مخالفت ميكند ... ميگويد پسري كه همه ي دخترهاي

 شهر عكسش را توي اتاقشان دارند مرد زندگي نميشود ... شما اصلا ناراحت

نميشويد ... فقط سيگار ميكشيد ... :خفه ميشويد ... به روابط دوستانه و پاكتان

ادامه ميدهيد ...

يك نصيحت  : اگر پدرتان شما را از ازدواج با دوست پسرتان منصرف كرد اصلا ناراحت

نشويدتا روزي به گه خوردن نيفتيد ...

 حتي اگر دختري مستقل و بالغ بوديد  حرف بزرگتر را گوش كنيد ... چون هنوز شما

هيچي ازين دنياي كثيف نميدانيد ...مطمئن باشيد كه به صلاحتان هست ...

سكانس پنجم :

سيگار خوراكتان ميشود ... پاي چشمانتان كبود ميشود ... احساس دلشوره

ميكنيد ... نگران هستيد همچنان كه مبادا با يك فردي ديده شويد كه تمام چشم ها 

 او را نگاه ميكند... مبادا خوراك دوربين ها شويد ... حسادت ميكنيد ... قلبتان

ميشكند ... اعصابتان ضعيف ميشود ... ديگر از نمره الف خبري

نيست ... همچنان به دختركان لوندي كه خودشان را پاره ميكنند براي يك نگاه

  ... به چشم بد نگاه ميكنيد ...

حالت تهوع ميگيرم از اين افكار ....

يك مرد سخن ميگويد ..." آخ چقد به اين كلمه مرد  آلرژي دارم "

براي بار دوم پيشنهاد س . ك .س داده ميشود ... جواب قبلي را ميشنود ...

 زمان ميگذرد ... روابط از جانب شما سرد ميشود ...

وضعيت درسي بهتر ميشود ...به مسافرت ميرويد  تا روحيه تان عوض شود ...

پك نصيحت : اگر به مسافرت رفتيد و به هر جهتي بليط تان كنسل شد يا زودتر از

 موعد معين شده به خانه ي شخصيتان برگشتيد

مطمئن باشيد لنگ ِ يك زن در ميان است ...

سكانس ششم :

يك مرد حرف ميزند ...

يك مرد از احساسش سخن ميگويد ...

قلبتان به شدت ميكوبد ... از صداهايي كه بر خانه تان حاكم است گه گيجه

ميگيريد ... صداي خورد شدن قلبتان و غرورتان را ميشنويد ...

باعث ميشود در وبلاگتان يك پستي را بنويسيد به اسم ِ زنانه ... مردانه ....

وااااااااااااااااي ... يك مرد ۲۳ساله نـــامرد + يك زن۱۹ساله  هرزه = نميدانم

اگه يه روز دوست پسرت با يكي از دوستات  ...

 او ن موقع تو هم يهو از راه رسيدي اصلا" نگران نباش چون اين رسم ِ زمونه س ...

اين سزاي  نه گفتن به يك هم آغوشيه ..

اگه يه روز به دوست پسرت گفتي نه ... اصلا نگران نباش ميره جبران ميكنه

اين لطف ِ تو رو ... ميره نزديكترين دوستتو ...

ديگه عقده ايي نميشه ... اصلا"  نگران اون چيزايي كه يك روزي يك مرد گفته

نباش ...

اصلا"  نگران اون چيزايي كه زير تُ.خ.م.ش له شده نباش ...

اصلا"  نگران نباش كه چرا يك مرد زده زير حرفش...

اصلا"  نگران نباش كه يك مرد تـــــــــــــا خورده هم خودش هم تخمش هم

لباسش ....!چون می خوره!

بالاخره اونايي هم كه قبل از ازدواج مخالف سكس هستن يه خدايي دارن ديگه

ندارن ؟

يك نصيحت : وقتي دلت گرفت به اشكات اجازه بده بريزه بدون اينكه هيچ دستي

بخواد اونا رو پاك كنه ...!

سكانس هفتم :

يك دختر ۱۹ ساله ميگهمامان بذار دستتو ببوسم (مامانش نميذاره )

يك دختر ۱۹ ساله چند تا  عكسو یه مشت خاطررو ميبره مجاني ميده به رفتگري

كه شبا مياد بالاي پنجره ش .

يك دختر ۱۹ ساله ديگه به ماشيني كه هر روز براي  توجيه لاشي بازيش

مياد جلو در خونه ش توجهي نميكنه .

يك دختر۱۹ساله ميره پيش يه روانشناس بهش قرص ميده ميخوره تا ديگه گه زيادي

 نخوره ... !

هيچ موقع عشقي وجود نداشته ....!اینم یکی از کشفیاتمه يك دختر ۱۹ساله مياد اينجا شرّ و ور مينويسه تا

مبادا تو دلش بمونه سرطان بگيره ...

يك نصيحت : سكوت هميشه علامت رضايت نيست .

سكانس آخر :

كم كم به خودت اجازه ميدي تا  فراموش كني ...

رو پرده سیاه اشک سوز سکانس آخره
لحظه ای که ليلي میخواد مجنون رو از یاد ببره


حالا که توی قصه ها مجنون خیانت می کنه
ليلي ي نیست که تا ابد به گریه عادت بکنه

مهریه عشق شیرین کندن کوه حسرته
آواز قو سمفونیه ترانه های نفرته

شر شر بارون و تگرگ موزیک متن حادثه
دستای فرهاد و شیرین هرگز به هم نمیرسه...!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

اشک!

داشتن دلي دردمند خوب است .

گريه خوب است .

آن قدر گريه كن كه فقط اشك بماند ... نه تو !

گريه كن ... او از راه دره هاي اشك مي آيد ...

آن وقت ميبيني كه خدا با پاي خودش مي آيد ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

*** چه خلوت زيبايي دارم اين گوشه ي اتاق !

يكي آهسته ميپرسد ... سردت نيست ؟

برميگردم ... انار دوشيزه در التهاب رسيدن است ...

يك نفر اينجاست ...يك نفر كه بوي بوسه ميدهد ...

كسي كه گل سرخ دوشيزه را بوييده است ...

يك تعادل ِنابه سامان ...هميشه به اين فكر ميكنم كه كاش صدايم نميكردي لعنتي ...!

*** اين حقه منه كه كسي برايم سيب بياورد ...

و من دمي بخندم و نگاهش كنم ...!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

مرگ تنها با مردن فهمیده میشود،و

حقیقت تنها با شیرجه زدن به اعماق خویشتن (تاثیر مسیحا ) ...

پس زور الکی نزن از حرفهایم سر دربیاری ...

* خیلی سخت است . . . سخت است . . .

 م/ی/ف/ه/م/ی ; ؟

  {وقتی بمیرم،عشقهایی که دیگران به من بخشیده ا ند و یا

   عشقهایی که من به دیگران بخشیده ام ،همگی در کنارم خواهند آرمید ...}

***نفسم چون بیماری به شماره می افتد ...به شماره می افتد ...در شب ِ تب .

***یک سگ غمناک  نعره میزند ... گربه ها همهمه میکنند ...

چشمانشان برق میزند ،خم میشوند ، فرار میکنند ...من میخندم ...خنده ای تلخ ...!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

بعد از کلی جنگ روانی خیر سرمون تیر ماه رفتیم قم آروم بگیریم

  ***اومدم قم... شهر غم ... دلم بدتر ميگيره ...

ولي اين دلگيري بهم ميچسبه ... رو صحن  زيباي طلا يي دلم  پرغصه ميشه ...

اشكم در مياد ...ميشينم  رو زميناي سرد خيسش ...

خادم نگام ميكنه فكر كنم دلش برام سوخت  تو دلم يه فحش ناموس بهش ميدم بعد توبه

 ميكنم ...اينجا ميشينم  پاكترين هوا رو فرو ميدهم براستي هواي بهشت است ...

*** بعد از اين همه روزمره گي  و دغدغه ي فكري ‍‍ يه راز و نياز دلمو حسابي آروم ميكنه ...

* ژرف تر از گذشته به فكر فرو ميرم با خودم ميگم يكسري

 از ادمها از دور زيبايند همين كه نزديكشان ميشوي دماغت رو ميگيري

و ازشون دور ميشوي و آن وقت است كه تمام فحشاي دنيا را نثار افكارت ميكني !!!

***آرام باش !!!

من موجودي بس خودخواه و مغرورم ...

 تو در چشم من بزرگي ولي من در ميان بزرگان چيزي را نمي جويم !!!

خانه ام بر بلندي هاست ولي هوس بلندي ها را ندارم جايي را نگاه ميكنم كه هوس تبرك كردن را

داشته باشد .

۱۹ سال ميگذرد ...نه قطره اي به چنگ آورده ام نه شبنم عشقي ...

اينجا در قلب من سرزمين برهوتي ست كه هيچ بارانی نميتواند اين برهوت زرد گون را حاصلخيز كند !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

دربست به عقلم وفادارم !!!

هم اينك چشمانم تار ميبيند بعضي وقتا چقدر از آفريده هاي خدا متنفر ميشوم

 دليلش كمي تا قسمتي اندكي مضحك ميباشد *يك احساس زودگذر است!

 من عاشق ادم ها هستم من يك جنس لطيف هستم ....

رو به زوال ميروم سنگينم ،ژرف تر فرو ميروم ، دير آمده اي و ميخواهي زود بروي؟

آهاي خواننده : هرازگاهي به دلخواه به ستايش روي كن براي تقويت قواي  جنسي ات لازم است .

***گاهي يخ ميزنم "يخ براي گوارش سودمند است"

يخهاي بدنم از حرارت فكرهايم ترك ميخورد ، زير پاهايم آبي روان ميشود ،

غرق ميشوم ...  روانم را از كف ميدهم ...!

 صداي ناقوس قلبم را ميشنوم ... چه قداستي دارد  خدایا ... !

ببخش اي جسم داغديده ...جبران ميكنم ... جبران ميكنم ... جبران ميكنم!

دهانم تلخ تر از نوشته هايم ميشود ...!

آرام ميشوم ...روزمره گي جديدي را آغاز ميكنم ...!

***تو هم برو يه گوشه بمير جا باز بشه برا يه  حيوون و يه نون خور اضافي ِ ديگه ...  !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

از وقتیکه وارد ۱۹ سالگی شدم اتفاق های خوب و بد و عجیب و معمولی زیادی افتاده واسه م ،

مثل همه ، مثل همیشه. اما فقط خدا می دونه که این اتفاقات چه تاثیرات وحشتناکی

 روی من گذاشتن  انگار منم عوض شدم ، انگار مثل سابق خل نیستم ،انگار بد اخلاق

شدم و بی طاقت و بدبین تر از همیشه .انگار دیگه چیزی من رو از خنده روده بر نمی کنه،

انگار دیگه از خونه بیرون نمی رم !!! انگار بالاخره بابام رو به آرزوش رسوندم و آهسته

 و موقر راه می رم.آخ خ خ یادم نمیاد ترقه هام رو کجا گذاشتم ؟!بله میبینید که

 چقدر من تغییر مضاعفی کردم اون قدر مضاعف که نمیشه بگی چقدررررررررررررر

این روزا عینهو گربه سرم به لاکه خودمه عجب جمله بندی خوبی دارم از دیروز تا همین الان

 که نشستم اینجا عینهو قورباغه سرم تو کتاب و جزوه هامه مسلما دارم درس میخونم

اگه تيززز باشين مي فهمين که من الان يه کم غمگينم اين روزها من در چنين وضعيتی هستم

به خدا هر کس ديگه ای جای من بود الان آتيش روشن کرده بود و يه مرغ پر پر

گذاشته بود رو کله ش و لباس های بی حيايی سرخپوستی پوشيده بود و نيزه به دست وسط اتوبان

 هولا هولا می کرد و دور آتيش می دويد.والله نمیدونم چی بگم دیگه...!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

چگونه در حين اينكه مرد ، سرگرم ِ كشف كردن است زن اختراع ميكند ؟!!!

***فكر ميكنم جواب اين معما را بايد از يك زن ِ احمقي بپرسیم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN 

  ***کسی مرا میخواند...

آی دوشیزه ؛ چه زنجیرها را زود پاره کردی ؟ چه کسی دلت را مکدر کرد ؟

آی دوشیزه ؛ بر پوست نرم شب دست میکشی ؟ چشمانت  بارانی میشود بدون ابرهای  پاییزی ؟

آی دوشیزه با حلقه های اشک پس ِ پلکهای لطیف ات ؛ چرا خاموشی  ؟

از اشتیاق مرده ای ؟

دوشیزه ؟!!! . . .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

به خواننده ام :

برایت آرزومند  لقمه ای چرب و هاضمه ای خوب دارم

وبلاگم را اگر دریابی ، مرا نیز با آن هضم کرده ای !!!

***من ، می نخورده مستم ...مست ِِمست ...

( نیازی به مسائل شرعی شما ندارم )

من از هیچ چیزی پیروی نمیکنم به جز خدایی که ازرگ گردنم بهم نزدیکتره !!!

بدون هیچ سندی و هیچ چیزی در آغوشش آرام میگیرم...!

 

*** من که آن طوری نیستم برای چشمهایم ،کنار عبور بوقها بایستم

نه میتوانم ببینم نه میتوانم نگاه کنم فقط مینویسم ...

*عزیزم!دیگر سنگری باقی نمانده است

در اینجا شکست را باید سرافرازانه بپذیری

مگر نه اینکه اینهم جزئی از زندگیست؟!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

** *زن دلخواهت را به چنگ آور !!!

مرد چنین می اندیشید

زن به چنگ نمی آورد ، می رباید

***گله مند بود که هیچ چیز باب سلیقه اش نیست

میخندم ...گفتم : پشه های دور وبرت زیادی  وِزوِز میکنند و نیش ات میزنند

آنها را از خودت دور کن ...دلش میشکند ، طاقتش طاق میشود ...به سرعت دور میشود

میخندم ...

***به این  جمله اعتقادی ندارم

کبوتر با کبوتر ، باز با باز ...

{ تنها دلیل بدبختی اش این بود که خودش را باز میدانست }

به درک واصل شد ... رفت به جهنم !!!

*** من ، الان اینجا نشسته ام ، مردمک چشمهایم خلاف عقربه ی ساعت در حال چرخیدن است ...

با سر انگشتان برهنه ام آرزوهایم را لمس میکنم ...

تفکر  ِ خنده داری است وقتی منتظرم فردا روز بهتری باشد

آهای! ، تو که نمیدانی امروز چه میشود به فردایت افتخار نکن ...

*** روزهای تخمی پاییز در حال گذر است

الان وضعیت روحی مناسبی دارم

هر روز بهتر از دیروزم حتی بهتر از محصولات صاایران ...

« در حال حاضر در حال ساختن ساختمان روح خویش هستم

این روح برا 3 اصل استوار است : 1. حقیقت 2 .خوبی 3.زیبایی

***همواره من و زندگی باهم خواهیم بود و خواهیم ماند

جاویدان ِ جاویدان ... تا ابد .

 **  بهترین چیزی که الان داره بهم آرامش میده صدای بارون  ِ .

الان خیلی حال میکنی این پستمو میخونی اره؟

چون یه جورایی کمتر میترسی از خوندنش مثه خودم

 که الان کمتر میترسم از این تاریکی و تنهایی ...

و در اخر ...

اگر باران بها نه ایی نبود برای گریستنم

اینهمه از آسمان سخن نمیگفتم ...!


+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

 يك بوسه براي بدرقه ، دو گام فاصله تا بغض ...

گاهي اوقات همين طوري به سرم ميزند كه بنويسم : پس مينويسيم ...

به من چه اينقدر باران مي آيد و احساسات تخمي ما فوران ميكند !

اين روزها آهنگ قمیشی بدجور رو مخم هنگ گرده .

اصلا حالم خوب است ولي گاهي اوقات نسترن دلش بوي غم ميگيرد .

يقينا" حالم خوب است . من ، آسماني  از حرارتم ، همين كافي نيست ؟!!!

خوابم نمي آيد ، اما ميترسم كه دوشيزه

به دقّ الباب ياد ِ روزهاي دور برود و باز افسرده شود ...

به تماشاي باران ايستاده ام ، خسته ام .

دستي را كه صميمانه دراز شده بود پس زدم (با تمام خودخواهي )*

ميگفت مي آيي همسفرم شوي ؟

بغض  ميكنم

***ميگويد « گفتگوي ميان راه بهتر از تماشاي باران است » . . .

ميخواهم به جايي دور خيره شوم

ميخواهم يك لحظه به اين لحظه بيانديشم ...

وقتي كه تنهايي ، وقتي كه دلگيري ، دوست داري به

اندازه هزار آسمان ابر پاييز گريه كني !

***حداقل ميدانم اول يك آدمم و سرشار از احساس و بعد يك ...

هيچي . لزومي نداره بگم ...

***با همه چيز اخت شده ام چه زشت چه زيبا هر چه هست

من هم آنجايم نه تنها در ثواب بلكه در گناه هم نيز .

نه تنها بهشت بلكه دوزخ هم جاي من است .

***من قلب تو را خوب ميفهمم ، زيرا من هم سفر كرده ام .

من آشناي گريه هاي شبانه ي تو هستم . . .

(براي بعضي از سوالات شما جوابي وجود ندارد . جواب در اعماق وجودم است ).

روحم چون بچه گربه ايي جست و خيز ميكند ...

 ميتوانم همچون توله سگي پارس كنم و به دنبالش بدوم

در نهايتش يه دندانش بگيرم ...و پِ خِ ش كنم . . .

***به همراه قميشي بارون رو ميخونم وقتي صدايم را بلند ميكنم و

 آوازهاي دل ِ خوشگلم را ميخوانم خدا هم لبخند ميزند ،

بيشتر دوستم دارد...

به اين جمله اعتقاد دارم: درست هنگامي كه

به نظر نميرسد اتفاق خاصي درجريان باشد

 اتفاقات مهم در حال وقوع اند . . . .  !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

كنار پنجره ميخوابم ، آن وقتي كه شما در آغوش معشوقه تان مست ميشويد

و چشمانتان خواب معشوقه تان را ميبينيد من در پي  ِ چيزهاي عجيبم

يك چيزي شبيه طعم گس ِ بوسه همراه با تشنگي مفرط  بالا رفتن از ديوار راست ، و . . .

آه ه ه

وايسا ببينم فقط يه لحظه !!!

آهاي با توام !!!

تويي كه  در عمرت فقط به خودارضاييت فكر ميكردي چي جور حرف از عشق و عاشقي ميزني ؟

اصلا ميدوني چيه ؟ تو در نياز جنسي خودت مسخ شده اي !!!

نگاهت پاك نيست ، تنها يك چيز را از من ربوده ايي !!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

** ساعتهاي ناخوشيَم را به حساب گذران عمر نميگذارم

ياد گرفته ام كه اگر زمانه با من نساخت من با زمانه بسازم ( آيكون يك دختر خوب )

* بهترين راه خودكشي انتحار به وسيله ي خيا ل هاي واهي است

 ( يك بيمار رواني بيمارستانِ رازی اينو بهم گفت )

وقتي خيال هم آغوشي با يك روسپي را برايم به تصوير كشيد 

 از اين ناتوانيش اشك در چشمانم حلقه زد ...

او را به تخت بستند ، در پي پيچ و خم هايش ... ارضاء شد ... خنديدم ...

و در آخر ؛  خداوندا ! لغزش هاي زبانيم را ببخش !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

اطرافم را آرامشي فرا ميگيرد ، پنجره باز ميشود ،باران به بسترم ميپاشد

ساق هاي برهنه ام را جمع ميكنم ، مچاله ميشوم ، بيرون سرد است ...

صداي باران را ميشنوم ... امشب عاشقانه تر به ديدارم آمد !

با شيطان دست به يقه ميشوم ...!

فقط اين را ميگويم : خدايا تا آن هنگام كه تنم زيبا ميسِزد پرهيزگار بمانم ...

ولي خوش دارم هميشه در كنارم باشي تا در آغوشت آرام بمانم... !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

** شب را نميفهمم چرا شب است

    شب هميشه معني سكوت نيست

    به گمانم حرفي براي گفتن دارد ...

" بعد از داشتن يك دلشوره فهميدم كه هميشه بودن ،با هم بودن نيست

و من باز تنها شدم " ...

*** به سراغ من اگر مي آيي دستمالي سفيد ،و تحملي طولاني

بياور ...احتمال گريستن من زياد است ...

ديگر غصه ِ زياد نميخورم تازه گي ها  بوي نوزاد سه روزه ميدهم ...

چشمانم را ميبندم خودم را بو ميكشم...

هي هي ! تو اهل ِ كجايي كه اينقدر سرت را بالا گرفته ايي ؟!!!

پيش پاي ِ خودت را به پّا ...

هيچ پروانه اي پريروز پيلگي ِ خودش را به ياد نمي آورد ...

تازگي ها از همه گريزانم ... از همهمه ... از شلوغي ... از ترافيك ...

از صداي تيك تيك ساعت ...از ...

ميداني ! ميل عجيبي در من است ...

احتمال گريستنم قطعي ميشود ... اصلا به كسي چه مربوط كه من بالاي

جزوه هاي خاطره گريسته ام ... صداي بنان  مي آيد ... چشمانم را ميبندم ...

 ميخوانم ...

بايد درد زايمان را تحمل كني هيچ چيز دردناك تر از زادن ِ خودن نيست .

وقتي خودم را گم ميكنم خدا پيدا ميشود ...

نا شنوا ساز را به دوش ميكشد ، و ودرباره ي ارزش مادّي آن بحث ميكند

 اين سرشت ِ سوگناك ِ زندگي ِ ناشنوا است ...

و من الان در چنين وضعيتي هستم ...

ماندگي ام را تاب ميدهم .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  | 

عارفي ميگفت : هر دل كه در آن عشق نيست خراب است !...

اي دوست ! من ، خراب ترينم ...

***خدايا گيجم!  مستم ! من چه هستم !

زخم بزن! بشكن اين دل را هم چنان !

ولي بگو اين شكنجه ها براي چيست ؟!!!بگو گناهم از چيست؟

صداي نفس هاي مرا ميشنوي !

مي فشاري ام ... در نيمه شبي چنين چه ميخواهي ...

تنها آزار ميرساني ...شكنجه ميدهي ...شكنجه گر !!!

*** نه ميل به بوسه دارم نه ميل ِ خواندن فالِ پرنده ي فال فروش .

خاطرات كهنه را زنده ميكنم ،

چقدر نياز ساديسمي من زياد شده اين روزها ،

سارق! چه چيزي را ميخواهي بدزدي؟!!!

مگر نه اينكه گفتي مغرورترين صيدت بودم ! رهايم كن ازين بند !

ديگر چيزي براي ربودن نمانده ...

دوستي تو يك زماني مرا مست كرد و رها !

ولي تمام خيانت تو در اتاقي بود كه كليدش دروغ بود ...م/ي/ف/ه/م/ي/؟

** رفيقم! تا حالا تو مرا ميخواندي من گوش ميكردم اكنون

من تو را ميخوانم تو گوش كن !

آدمي پلي ست كه بايد از آن گذشت بر پل خانه مكن!

خانه خراب ميشوي ديگر كسي نيست تا به سويش روانه شوي ...

و خوشبخت عاشقي است كه هميشه بي نام بماند ...

عشقي كه به زبان بيايد عشق نيست ...ن/ي/س/ت/!!!/.

سكوت ميكنم در پي ِ تنشي ديگر ...

اين هم نيز بگذرد...!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط NasTaRaN  |